-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 21:19
قالب قشنگ وبلاگم پریده!این روزها تو شهر کرونا ریخته! اولین عید دور از خانواده بود!یه چیزایی خیلی سخته! یه چیزایی داره برام غیرقابل تحمل میشه تو این تنهایی!یه سوالایی اونقدر بزرگه که وقتی میبینی براش جواب نداری زندگیت رسما تعطیل میشه!دو روزه دارم به مفهوم مالکیت فکر میکنم. پریشب اصلاً نخوابیدم! دیشبم...
مفاهیم
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:18
دورکارم! به این فکر میکنم درسته موقع کار به مفاهیمی که ذهنمو درگیر کرده فکر کنم!؟! اینکه اولویت دارن یا نه و... فرق دوست داشتن و عشقورزی اینکه باید بیشتر رو خودم کار کنم و یاد بگیرم مهر و عشق بورزم به آدمها حتا اگه با تعاریفی که برای خودم دارم دوس
سال جدید
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:18
داشتم فکر میکردم از زندگی چی میخوام: لدت و شادی! ولی خب زندگی من یه شکلیه که توش غم نه ولی دلتنگی بار روانی زیادی برام میاره! باید یه فکری و فکرایی کنم که کمتر دلتنگ چیزی و کسی شم... ترس هم دارم از یه چیزهایی! اینم تمرکزمو میریزه به هم هرازگاهی! ت
اصالت
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:11
این واژه رو علیرضا انداخت روی زبونم... از وقتی گفت یه چیزایی تو بعضی آدمها اصالت نداره!این روزها دارم به اصالت خودم فکر میکنم... به اصالت هویتم...تقریباً چیزی پیدا نمیکنم! انگار اونقدر همه چیز اکتسابیه که من/ما هیچ چیز نیستیم جز جهانی که داریم ازش چیزها رو کسب میکنیم!دلم میخواد یه بار خالی شم دوباره...
بطالت
-
تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 21:36
دیشب خوابم نمیبرد... خل شدم اینقدر که فکر کردم واقعاً حکمت این موقع راهی شدنم به کربلا چیه! آخرشم به این نتیجه رسیدم بیخیال شم! شاید اصلاً پام به اونجا نرسه! صبح دیر پا شدم و ظهر اومدم سر کار. از و
شغل تازه
-
تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 21:36
از امروز یه جای تازه مشغول به کار شدم. دیروز اومده بودم برای مصاحبه. الان که دارم مینویسم، همکارایی که هنوز اسم هیچکدومشون رو نمیدونم دارن فوتبالدستی بازی میکنن و تقوتق توپشون تو کلهمه! خوبه بر
روزهای سخت کاری!
-
تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 21:36
عادت ندارم به این همممهههه کار کردن! حجم کاری و ساعت کاری زیاد و مسیر خونه تا سر کار هم دووووور! کارم رو دوست دارم ولی خب کارای دیگه رم دوست دارم! با مدیرمون امروز حرف زدم؛ قبول نمی کنه که ساعت کاری
اینجا
-
تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 21:36
اینجا... من و این همه غریبی... پس چجور قبلاً میتونستم بنویسم... اون همه... بیاینکه کسی خیلی بخونه... اصلاً چرا مینوشتم اینجا؟ لابد دلم میخواسته دیگه...
اوضاع خرکی...
-
تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 21:36
یه وقتی اینجا نوشتن راحت بود. زندگیم زیر و رو نداشت! پیدا و پنهون داشت ولی نه اونقدرها بیشتر حال درونم پنهون کردنی باشه! حالا اما... نه فقط اینجا! کموبیش همه جا... فقط میشه غر زد انگار! به شرایط و و
بازگشت
-
تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 21:36
از اون وقتی که بلاگفا ترکید منم کمکم کم شد اینجا نوشتنم! انگاری فیسبوک جای وبلاگم رو گرفت و این یکی دو سال هم اینستا! ولی هیچکدوم مثل اینجا نمیشه... نوشتن تو اینستا معذبم میکنه! احساس میکنم داری
میگذره...
-
تاریخ: 1397/1/7 ساعت: 14:31
دارم بهشدت خودم رو با وضعیت جدید تطبیق میدم! برنامهریزیهای دقیق... لیستهای مختلف (خرید، کارهای روتین، قرار ملاقاتها و تماسها و...) ترم بعدی کلاس سناپور رو هم فعلاً بیخیال شدم!اگه بتونم تا آخر امسال پروندهی داستانکوتاهامو ببندم و کارای جهک رو کمی پیش ببرم، هنر کردم واقعاً!خوابم همچنان داغونه... دیشب ...
جابهجایی شرکت و این روزها...
-
تاریخ: 1397/1/7 ساعت: 14:31
هنوز به رفتوآمد جای قبلی عادت نکرده بودم که شرکت جابهجا شد! رفتیم سیدخندان! یه عالمه چیز میخواستم اینجا بنویسم ولی انگار همش از ذهنم پرید!کموبیش دارم با همکارها جور میشم و به جو جدید عادت میکنم ولی خب همشم به خودم میگم بذار رابطهها کمکم شکل بگیرن! امروز از سر کنجکاوی تو ایستگاه مترو از گیشهی بیمهی ع...
بسمالله الرحمن الرحیم...
-
تاریخ: 1397/1/7 ساعت: 14:31
بعد از حدود ده ماه شک و تردید و سوأل و... یه بار دیگه دارم برمی گردم به باورهام! میگم دارم برمیگردم چون میدونم تو این مدت خیلی چیزها رو از دست دادم و زمان میبره تا دوباره به دستشون بیارم... دوباره عطار بخونم... نماز بخونم... به آیتالله حسنزادهی آملی فکر کنم... به خدا اعتماد کنم و... حلاج رو باور کن...